خرید بک لینک

تقدیم به استاد ارجمند و گرامی خانم رضایی


الا استاد ما ( خانم رضایی ) ,سلامي دهيم شما را از ژرفاي درونمان و حتي از لابه لاي پرزهاي روده مان!

اول آنکه پس از تهديداتی که شما بفرمودید ظرف يومی چند، کاری نيکو ما را بشد و آن هم نوشتن مطلبی درباره شما بود.و اکنون نزديک به چند روز است که ما مشغول همی باشيم. و چون از کم و کيف آن خواهيد، ما در کافه سپیدو سیاه پايتخت خود مشغول بودیم و کل کار نوشت کده که همانا "نوشت افزار" باشد بر دوش ما و حتی بر کول ماست که نتيجتاْ ما به شدت کَت و کولی به هم زده ايم!پس ما به سرعت دست به کار بشديم و عنکبوتان بی حيای بی پدر مادرِ ... را از ذهن متبرکمان دیپورت بکرديم و اوضاع چنان کُن فَيکون گشت.دوم آنکه شما را زنهار دهيم که این کار نوشتن در مورد شما خدای ناکرده, زبانتان لال به نمره ربطی ندارد که اگر چنین خیال کنید شما را عاق و حتی عوق کنيم. (عوق از بدترين نفارين (ج نفرين!) است که دبیر کل محترم گورآباد همی تواند در حق استاد خود نمايد. - طَريقةُ التَاديبِ دبیرًکل فِی الحُلقومِ الستادُ ،( باب سوم - ! )توسط عوامي كه از راه دور به شهر آمده بودند خبر رسيد استاد رضایی ( مترجمی زبان های اجنبی ) ظهور كرده كه دانشجویان به صورت كاروانهاي بلند به سوي دانشگاه در حال حركتند.از سر كنجكاوي و تعاريفي كه به سَمع ميرسيد بر آن شدم تا اشتران و گوسفندان را فروخته و بار سفر ببندم .پس قوت سفر را محيا كردم و هدايايي چون ابريشم مار و خِرقه اي از جنس خَنزير نَمور محيا و سفر آغاز كردم. پس از طي طريق كه مسافتي بس فَراخ و طولاني بود با مشقت فراوان به ديار استادمان رسيدم. در دانشگاه از هر كس سراغي از استاد رضایی گرفتم همه سخن از زهد و تقوا استاد بود . دانشجوی درويش كه طعامش تكه اي خُبز (نان)خشك شده با اندكي بَصَل(پياز) پاكستاني بود واين اشتياقم را براي ديدن استاد بيشتر ميكرد .آنچه كه مرا به شوق آورد درهاي باز کلاس بود كه از صبح تا شام بروي دانشجویان باز بود و در عجب بودم كه چگونه دانشجویان چون مگس بلاد صَنعاء (واقع در يمن) دور او صُور فلكي ميساختند.

توسط سَريري ازجنس نمد سنجاب زائو در يكي از نزديك ترين نقاط دانشگاه جستم و شب را در آنجا به صبح رساندم بعد از صَلاة صبح جامه اي نو كه آن را از جِلد ملخ اعلاء گورآباد تهيه كرده بودم بر تن كردم وخود را به گلاب آراستم و به سوي استاد راه افتادم.ضربات قلبم چون قورباغه سقط كرده به تبش افتاده بود و حال خود را نميدانستم. پس از وارد شدن ذكري خواندم و اجازه جلوس خواستم استاد آمد.استادی كه تا آن زمان جز تعريف ديگران چيزي نشنيده بودم به سويم آمد،جمال و زيبايي او مرا محسور خود كرد پس خواستم بوسه اي بر دستانش بزنم كه مرا بر حَذر داشت و اين از اولين درسها بود. ( حَفَظَ اللهُ دَسته) روزها گذشت و من همچونم شاگردی مخلص در مكتب استاد زبان را با سرعت مي آموختم(تبَرَكَ الله عِلمَه).حال در حدي بودم كه كتب سنگين و پر محتوايي چون نامه نگاری بازرگانی آکسفورد را از بر بودم .( كُتبي كه بعدها در معتبرترين دانشگاهها تدريس شد و فَلاسفه و زبان علم را از آن درس دادند).ايام گذشت تا لحظه اي كه سالها در آرزويش بودم رسيد .مُفَرح ترين يوم حياتم لحظه اي بود كه استاد مرا مژده همي داد كه اي شاگرد تو اكنون به درجه اي از علم زبان رسيده اي، زين پس تو را استاد یار زبان نامم و به جاست كه زين پس خرقه استادیاری طعنه زنم و شاگردان را علم آموزي همانا كه تو از جانب من بهتريني . پس دعوتم نمود در مراسمي عرفاني شركت جويم و رسما به خلق معرفي شوم و بدين سان شاگردان را جمع و مراسم عرفاني برگزار كرديم. اين تنها گوشه اي از الطاف استاد بود.استادی با تقوا كه سالها در دانشگاه از بهترين و زيركترين و باهوشترين استادها بود زيبارويي از ديار بيجار كه موجب شد بيشتر در سير و سلوك استاد غرق شوم. ( حَفَظَ الله اكرامُ اسّتاد). سالها گذشت و من به همراه استاد خود در دانشگاه از منزلتي بس عميق برخوردار شدم و مٌعترفم ( اعتراف می کنم ) كه همه زندگي خود را مديون استادمم.مفروح الحالم كه اكنون نزد استاد پير نشسته و مال و ثروت خود را در راه استاد به خيرات سپردم و اكنون جز خرقه اي پاره چيزي ندارم .زينهار همي كه با دلي روشن به آرزوي اكبرم كه همان موت در جوار استاد و در يك مراسم عرفاني شمع روزگار خودرا به پايان رسانم.


حَفَظَ اللهُ استُاد و مَعَ السَلامَه

دبیرکل محترم گورآباد

آبان 91

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 8:57 توسط دبير کل مجمع عمومی مردگان گورآباد | |

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 19:01

صفحه بندی