در سالی که به قول تاریخنویسان گورآبادی، «سال بستری و بیقراری» نام گرفت، دبیر کل حزب گورآباد در میانهی هزار جور بزن و بکوب شهری و بیسرپرستیهای انفرادی، عازم دیار بیمارستان میلاد شد. تنها مونس و همسخنش در این سفر، آبدارچی دلنازک شرکت بود که با جملهای در کمال دلداری و شفقت، روانهاش ساخت تا در تنهایی دلگرمی یابد. دبیر کل، ساعت دو بعد از ظهر در یکی از آن اسنپهای مجهولالحال نشسته و با دلی پُر ز انتظار، گام به بیمارستان میلاد نهاد.
باری، پس از یک مانور اداری پرپیچ و خم که از بخش ارتوپدی آغاز شد و به چهارمین طبقه گوش و حلق و بینی ختم گردید، بخت نیک سبب شد اتاقی نصیب ایشان شود. دبیر کل، همانجا در کنار تخت هماتاقیای نشست که به چشم عیان، هراس و تشویش در جانش موج میزد.
ساعتها گذشت تا طلوع فردا، که بالاخره با پوشاندن لباس منسوب به بیمارستان، خانمی از طایفه پرستاران وارد شد و حکم صادر کرد: «سیبِیلاتو باید بزنی!» ای دریغ که این سیبیل، سالها از ارکان زیبایی و تشخص دبیر کل حزب گورآباد بود، و حالا به حکم امر جراحی به دست خودشان، از میان برخاست.
فردای بیمارستان، دبیر کل و هماتاقیاش را به سردابهای سرد بیمارستان راهی کردند. اتاق عمل، مکانی بود که تختش گویی برای قد و قوارهی پادشاهان کوتاهتر از حد معمول طراحی شده بود، و نیمی از پای دبیر کل از آن بیرون زده و معلق بر فضای سرد اتاق مانده بود.
عمل با هر چه درد و مکافات که بود، به پایان رسید و ایشان دوباره به اتاق خود برگشتند. اکنون، دبیر کل در عزلت خانه و با درد فراوان، غرق در استراحت است و شاید در اندیشه بازگشت روزهای سیبِیلی خویش...
