روزگاری چند بگذشت و سرانجام آن روزی که فلک از گردش بازماند و زمین نفس در سینه حبس کرد، فرا رسید. همان روز که فرشتگان دست از نوا کشیدند و جامههای ماتم بر تن کردند، که مگر توان گریختن از حکم ازلی باشد؟ ننهم، آن عزیزتر از جان، آن روشنیبخش خانه و دل، پس از روزگاری سخت و رنجور، این *دنیای دون را وانهاد و به دیاری دیگر شتافت.
و من، تنها و بیکس، در میانه این جهان، ایستادهام. شاید عجیب نماید که اندوه بر دلم سنگینی نمیکند؛ نه بدان سبب که فقدانش را حس نمیکنم، بل بدان که او دیگر در بند این زجر و بیماری نیست. دیگر ننهم شبهنگام از درد ناله نمیکند، دیگر اشکهای خاموش و آههای از دل برآمدهاش را نمیبینم.
باری، گرچه غم در دل دارم، اما همچنان استوارم. مرا نه این داغ از پا میافکند، نه سختی روزگار، راه من همچنان هموار است، و هیچ کس و هیچ چیز، جز اراده پروردگار، مرا از آن بازنخواهد داشت.
رحمت حق بر ننهم، که رفت، اما یادش تا آخرین نفس در جانم خواهد ماند.
* : دنیای دون = دنیای پست
برچسب:
نویسنده: بهنام جلالی