خرید بک لینک
سفرنامه ای از بلاد صبحگاهی

آورده‌اند که در سنواتی نه چندان دور، در ایام خزان، در ساعة پنجم از بامداد، موجودی که هنوز اندک رمقی در جان داشت، به سختی از فراش خود برخاست. و چون از این حرکت عظیم غافلگیر بشد، مدتی در خلسه‌ای عجیب بسر بُرد، تا آنکه نور گوشی همی به سراغ او آمد و با بانگی مهیب، ندای "برخیز که ساعت شش هم در رسید" سر داد.

پس آن موجود که گویند از نسل زحمت‌کشان ۲۰۶ سواران بود، برخاست و رخت سفر پوشیده، با صورتی که همچون مهتابی نیمه‌خاموش بود، قدم در راه نهاد. و چون به جوار معشوق خود، آن مرکب چهارچرخ معروف به ۲۰۶ رسید، دمی با خود گفت: "آه ای همدم روزگار سختی‌ها، باز هم بایدمان رهسپار دفتر شد!" و چون استارت همی زد، آن مرکب با غرشی خفیف بگفت: "ای صاحب بی‌رحم، این‌چنین مرا به بیداری مَکشان!"

پس آن موجود سوار گشته، راه دراز یک‌ساعته را آغاز کرد. و در مسیر خود به نانوایی‌ای برسید که بوی نان داغ از آن به درون ۲۰۶ فروریزد. دلش لرزید، ولی اراده استوار کرده و بگفت: "نه، ای دل، راه دفتر بر من واجب‌تر است از این نان!" سپس ادامه مسیر نمود، اما در میانه راه، به ترافیکی سترگ رسید که او را همچون صخره‌ای عظیم بازداشت. پس نگاهی به ساعت خویش بکرد و با دلی شکسته گفت: "ای فلک، مرا چرا اینچنین معطل کردی؟"

اما چون به دفتر رسید، دستی بر پیشانی همی کشید و در دل خویش بگفت: "باز هم این روز شوم در رسید و کارها بر من فرو ریختند!" پس دست بر قهوه بُرد تا جانی دوباره یابد و خود را برای ماجراهای روز آماده سازد، در حالی که مرکبش، آن ۲۰۶ خسته، در کناری آرام گرفته و از شدت خستگی ناله‌ای خفیف سر می‌داد، که گویی می‌گفت: "ای صاحب، تو برو، که من نیز به خواب فرو خواهم رفت!"

برچسب: نویسنده: بهنام جلالی تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 21:35

صفحه بندی