و اما داستان آن روز تاریخی، روزی که در تقویم گورآباد باید به نام روز "بازگشت نفس" ثبت شود!
روزی بود از روزگارانی که بندهٔ سراپا تقصیر گورآبادی، با دماغی چون گلدانی از پلیپ و گرفتگی در صدد رهایی بود. همسایگان نالههایم را شنیده بودند و از بخت بد، هر عابری گمان میبرد که شیر پستانداری در منزل من نعره میکشد! هر دم به امید یک نفس صاف، همچو یک ماهی افتاده در خشکی، دهان باز میکردم و هیچ چیز جز آههای جانفرسا عایدم نمیشد.
تا آنکه روزی به سرم زد، کیف مرگ و دنیا را بسته و به دست نقرهفام دکتر دل سپارم. ایشان که بیتردید اجدادی از طبیبان پیشین شهر داشتند، با نگاهی دقیق و با ژستی که به سان مایکل آنجلو در حال خلق مجسمه داوود به خود گرفته بودند، گفتند: «فلانی، میبایست از شر این چیزها درون بینیات خلاص شوی، چرا که هیچ گُلاب و عطری جز بوهای درهم را حس نمیکنی و تا آخر عمر اینطور میمانی.»
و چنین شد که به تیغ جراحی سپرده شدم و بالاخره روز موعود رسید؛ آن روزِ جاودانی که با دست پرقدرت دکتر، آنچه درون بینیام لانه کرده بود، همچو بچه کلاغی نازکبین کشیده شد بیرون! لحظهای که دیگر به مانند یک کشاورز بیداس در حال تنفس، نه تنها هوا بلکه رایحهها هم از سر و کولم بالا میرفتند! بوی کباب، بوی نان تازه، بوی پیاز، حتی بوی کتاب و کاغذ... آری، آن روز، من بوی همهچیز را از سر و جان حس کردم و گویی دوباره پا به عالم بویایی گذاشتم!
اما شادیام دیری نپایید، چرا که دکتر به سان طبیبی دلسوز، توصیهها آغاز کرد: «انگور نه، خربزه نه، هندونه نه... خوراکیهای تاریخدار را نزدیک نشو!» و من چنان آهی کشیدم که گویی قرار بود به تمام عیش دنیا پشت پا بزنم.
ولی چه اهمیت دارد؟ امروز، بر فراز کوه افتخار، با دماغی همچون سپیدی برفی در قلهای آزاد، نفس میکشم. این روز را بهیادماندنی در تقویم گورآباد ثبت میکنم: روزی که دیگر نفسام اسیر پلیپ نبود و دنیای بوها بر من گشوده شد!
