حال حکایت میکنم از خویش، که گویی از دیاری بس فراموشگشته آمدهام؛ از گورآباد، همانجا که مرغ آمین نمیخوانَد و اگر هم خوانَد، لابد از سر تعارف است!
روزی از ایام بینمک و بیرنگ، بنده عزم آن کردم که سری به جمع ابنا بشر بزنم و ببینم آیا آن حکایت مشهور آدمیان که از هیچ، کوه میسازند، حقیقت دارد یا نه. گفتم سری به دیار پرآشوب بزنم، همانکه آن را «بازار بزرگ» میخوانند و بسی اسباب عبرت است برای عاقلان.
پس به قصد خرید یک دستمال مرطوب و پوشک راهی شدم؛ باری، فکر میکردم کاری ساده است، لیک صد رحمت بر فتح قسطنطنیه! بنده که به بازار رسیدم، از دیدن جمعیت چنان شوکه شدم که گویا به جنگی تاریخی روانهام! آری، مردم، دست به دست هم داده بودند و در صفی بلند، چنان گرد هم آمده بودند که گویی کعبه آمالی یافتهاند و آن آمال چیزی نبود جز نان سنگک!
راستش، بنده از دیدن این شور و اشتیاق، لحظهای به شک افتادم که نکند چیزی عظیمتر از دستمال مرطوب در انتظارم باشد. آیا این نان همان گمشده ما بود؟ باری، چون اندیشهای گورآبادی بر سر داشتم، گفتم: «آدمی، اگر بیعلت باشد، هر بادی بوزد، به صف میآید!» به امید فهمیدن راز این شور، صف را دنبال کردم، ولی پیش از آنکه به انتهای صف برسم، ناگهان یکی از جماعت، چنان بر کمر بنده ضربتی نواخت که یکباره به این نتیجه رسیدم که شاید رهایی از این صف و جستن یک پوشک، همان کرامت گمشده است!
بدین منوال، از صف کذایی کناره جستم و به بقالی کوچکی پناه بردم. پیرمرد بقال مرا بدید و گفت: «چه میخواهی، ای جوان؟» و بنده، چون که از این هجرت خسته شده بودم، گفتم: «هیچ! همان دستمال مرطوب !» پیرمرد خندید و گفت: «فرزند، تو گویی که از گورآبادی! اینجا اگر دستمال هم بخواهی، باید صد ترفند به کار بندی.»
و اینگونه، مرا حکمت زندگی در گورآباد به یاد آمد: که ما از جایی آمدهایم که هر چیزی برای خود فلسفهای عمیق دارد و هر صف، آزمونی از ایمان آدمی است.
