از اون روزا بود که وقتی صبح از خواب پا میشی، نه بوی نون داغ تو کوچه میاد، نه پرندهها آواز میخونن. یعنی همهچی مثل قبل هست، ولی یه چیزی نیست. یه تیکه از خودت کم شده، نمیدونی چی شده، ولی هست دیگه. مثل اون مواقعی که توی اتوبوس نشستی و داری سر میکنی، بعد یهو راننده میزنه رو ترمز و با صدای کلفت میگه: "مسافر پیاده!"
ولی ماجرای من اینه که راننده حتی نگفت پیاده شو! خودم رو یهو وسط جاده پیدا کردم، کفشم لنگه به لنگه، کیفمم جا مونده تو اتوبوس. خیلی شیک و مجلسی، پیادهام کردن و حالا باید خودم ادامه بدم. آره، این همون جبریه که میگم. خودت نقشه کشیدی، از بلیت خریدن تا سوار شدن، همه چی اوکی بوده. ولی یهو میبینی انگار دنیا داره با تو شوخی میکنه. با کسی هم همسفر بودی، ولی حالا اون رفته پی کار خودش. تو میمونی و جاده.
آدم اول فکر میکنه که روابط مثل یه قرارداد رسمیه. اولش با هزار تا لبخند، قرار و قسم و چه و چه. میگی این دیگه تا آخرش هست، ولی خب، غافل از اینکه این قصه تا فصل بهار خوبه، بعدش زمستون که میاد، تازه میفهمی که نه! دنیا منتظر نمیمونه ببینه تو هنوز داری چاییتو میخوری یا سر جملت موندهای. یکی رو دوست داری؟ خب، که چی؟! اونم یه روز میره و تو میمونی با "دوست داشتنی" که توی دلت قشنگ لنگر انداخته.
یه بار از یه دوست شنیدم: "آدم بزرگا هم مثل بچهها سیگنال میخوان." گفتم: "مگه چی میشه اگه یه بار ندی؟" جواب داد: "هیچی، فقط کم کم از مدارشون میافتی." با خودم گفتم این دیگه چه مداریه؟ ما که بچه نیستیم! ولی حالا میفهمم. بزرگسالی همونه، فقط سیگنالهات گرونتر میشه. تا وقتی تو اولویتتیم، ماجرا اوکیه. ولی همین که یه بار اون سیگنالها رو درست نفرستی، انگار کل معادله خراب میشه.
همین شد که حالا وسط این جادهام. نه میفهمم چرا آدمها از اولش اینقدر تعهد میگیرن که تا آخرش هستن، نه میفهمم چرا وقتی مطمئن میشی که همه چی خوبه، باز باید از همون اول تکرار کنی: "آره، من هنوز اینجام، نگران نباش!" انگار بزرگسالی یعنی همین بازی بیپایانِ ثابت کردن، سیگنال دادن، و بعدش... باز پیاده شدن.
همهچی آرومه. جاده هم کش میاد. ولی اون حس که دیگه تو اولویت کسی نیستی، مثل خار میمونه. توی دلت گیر میکنه، هر قدمی که برمیداری، بیشتر فرو میره. حالا دیگه میفهمم که جبر زندگی همیشه این نیست که تو راهت رو انتخاب نکنی. نه، بعضی وقتا خود راهه که یهو تغییر میکنه، بدون اینکه تو بخوای، بدون اینکه بفهمی.
و ما همچنان میریم. شاید ته جاده یه جایی باشه که بشه یه استراحت کرد، ولی فعلا پیادهایم، و جبرمون همینه.
دبیر حزب گورآباد_ عمه گوری
